رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت ... راهی بجز گریز برایم نمانده بود ...

خرید بک لینک
ویزام اومد

جمعه یعنی 3 روز دیگه واسه یه ماه میرم آلمان

البته اول پراگ بعدش آلمان بعدش فرانسه و اگه پول اضافه بمونه شاید هلند شایدم نه !

چه حس گهی داشتم وقتی رفتم ده میلیون کارت کشیدم توی صرافی و 4 تا اسکناس 500 یورویی بهم دادن

احساس کردم پول ما انبوهی از پهن شده

یه نیمچه استفایی از کارم دادم

البته موافقت نشد و رویه برگه مدیر عاملمون نوشته بود مرخصی بدون حقوق

حالا برگردم یه تصمیمی راجع بهش میگیرم که واقعا میخوام ادامه بدم یانه

ساعت کاری طولانی و فشار کاری برای منی که خودم تحت فشار روحی هستم خیلی فلج کننده اس

بچه ها اینقدر اتفاقات جور وا جور افتاده که اصلا نمیدونم از چی و از کی بنویسم

مردشور بلاگفا رو هم ببرن که هروز یه چا رو گند میزنه فکر کنم 8 سال تحملش کردم بسه باید واقعا فکر یه سرور دیگه باشم

میخوام واسه خودم اپل 8 بخرم

دوست دارم حالا که دارم میرم آلمان بخرم همون جا اما می ترسم بیارم ایران و بگن رجیستر نمیشه و از این حرفا

واسه همین فعلا میخوام با همین برم و بگردم و بعدش واسه خودم 8 بخرم

از روزی که ویزا اومد تا همین امروز مامان بیمارستان بود

پانکراس ش از کار افتاده خیلی ناگهانی و اصلا هیچ کدوم از اون دکترا با 4 روز آزمایش و عکس های مختلف نتونستن بفهمن چه شده

خیلی سخت گذشت واقعا شب ها تو بیمارستان خوابیدن و روزا سرکار رفتن

خواهرم بخاطر بچه کوچیک نمی تونست بمونه شب

قرار شد روزا اون باش پیش مامی و شبا من

بهترین بیمارستان شهر و بهترین اتاق بیمارستان

تقریبا مثل هتل 5 ستاره اس و پرسنل کارامد و واقعا مودب

واسه ما ملتی که عادت کردیم منت منشی دکترم بکشیم خیلی حس خوبی بود این رسیدگی و توجه به بیمار

در چمدونم بازه کنار کمد برزگه

هر روز یه چیزی میزارم توش که فراموش کنم امروز رفتم زعفرون و زرشک یه کمی تلک پلک دیگه خریدم که سوغاتی ببرم

باید اعتراف کنم که خوشحال نیستم از رفتن

با اینکه مدت هاس دنبالشم و کلی هزینه کردم تا این ویزا اکی شده اما

ته دلم می ترسم

6 سال پیش وقتی مامانی بیمارستان بود مامان رفت سفر

با این منطق که مامان 14 ساله تو راه بیمارستان و با 90 سال سن انتظار بیشتر اینم نیست

یه هفته میرم سفر و برمیگردم انشالا مامانی هم مرخص شده از بیمارستان

اما وقتی رسید دیگه مامانی نبود

وقتی تو مراسم ختم گریه میکرد که من ندیدمت و رفتی مادر

به دخترک درونم گفتم خب تو که دیدی مریضه !

می خواستی نری

نتونستی از ددر دودورررت بگذری حالا دیگه گریه ات چیه !

و حالا حس میکنم بخاطر قضاوتی که کردم خدا می خواد همون بلا رو سرم بیاره

اگه رفتم و وقتی اومدم مامان نبود چی !

البته حالش خوب شده و مرخص کردنش اما بازم ته دلم یه ترسی می خزه ....

می گذرد بر من . روزگاری به نام عمر ......

ما را در سایت می گذرد بر من . روزگاری به نام عمر ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 11:57

صفحه بندی