یکی بهم گفت نذر کن که اگه بابا بهتر شد میری خانه سالمندان دولتی و مجانی کار میکنی
گفت ولی باید از لحظه ای که نیت میکنی شروع کنی به کار کردن اونجا
جمعه ها ظهر تا شب رو میرفتم سرای سالمندان دولتی که خارج از شهره
بابا که رفت
به خودم گفتم نذر مزخرف لعنتی
یه کمی بعدش ؛
یکی از کارمندای اونجا بهم زنگ زد که خیلی با این پیرزن ها و پیرمردها ارتباط برقرار کردی و یسره سراغت رو میگیرن ،
اگه میخوای دیگه نیای عیبی نداره ولی یه دفعه ول نکن و برو
دلشون می شکنه چون همشون احساس رها شدگی از طرف خانوادشون رو دارن و این کارت بیشتر عذابشون میده
تصمیم گرفتم کم کم رفتنم رو کم کنم و بعد از یه تایمی دیگه نرم
اما نشد !
دلم برای پیرزن و پیرمردهای اونجا تنگ میشه !
برای بی بی شهربانو که خیلی با کلاسه و حاضر نمیشه با بقیه غذا بخوره چون از خانواده اشرافیه
دلم برای محمد محسن خان ریئس طایفه اشون که همیشه یه تیکه چوب رو به کمرش می بنده و هر روز بعد از نماز صبح مثه جونی هاش تو باغ میره شکار ؛ تنگ میشه
دلم برای مرضیه خاتون با چارقد گل گلی که پاهاشو تو تشت آب میزاره و میررا احمد که تشت رو هر چند ساعت یه بار براش پر آب میکنه تا پاشو توی آب سرد بزاره ... تنگ میشه !
درسته که کارم رو اونجا با حموم بردن و شستن پیرزن ها و کوتاه کردن موی پیرمرد ها و چیدن ناخون هاشون شروع کردم
اما آخرا تبدیل به شخصیت مهمی شده بودم که بهم سفارش شیرینی و رنگ مو و تیغ اصلاح میدادن و توی خانه سالمندان فقط به کسی که مورد اعتماد همه باشه همچین ماموریت هایی از طرف ساکنان اونجا داده میشه !
امروز صبح خانم نصرتی بهم زنگ زد و گفت که مریم سادات فوت کرده
پیرزنی با موهای سفید قرمز از حنا ؛ با پیراهن بلند همیشه سفیدش
که منو اعظم صدا میکرد و منم نقش نوه اش رو بازی میکردم براش
اعظمی که بچگی هاشو با مادر بزرگش سپری کرده بود
و شوهر نامردش برده بودش جنوب و نمیزاره بیاد پیش خانواده اش
و اگرنه اون حتما می اومده و مریم سادات رو می برده پیش خودش زندگی کنه !
حتما کسی به اعظم نگفته که مادر بزرگش کجاس و اون بی خبره !
تصمیم گرفتم مراسم ختمی که براش توی روستایی نزدیک خانه سالمندان گرفته میشه رو برم
می خوام برم اعظمی رو که مدتها نقشش رو بازی میکردم ببینم
و شال کشمیر مادر بزرگش رو که ؛ وقتی فهمید تولدمه از سرش باز کرد و داد به من !
بهش پس بدم !
می گذرد بر من . روزگاری به نام عمر ......ما را در سایت می گذرد بر من . روزگاری به نام عمر ... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 31