روی دیوار حیاط بابا یه نقاشی کشیده بود
یه سبد گل
نقاشی که همه این 365 روز صبح ها با دیدنش حس حضور بابا رو پیدا می کنم
دیروز عصر که از سرکار رفتم خونه دیدم چند تا آقا با یه دستگاه موتوری بزرگ تو حیاط دارن کار می کنن !
پیستوله رنگ رو که دیدم دنیا دور سرم چرخید
بدو بدو رفتم کنار دیوار و دیدم سر تا سرش رو رنگ کردن !
کل دیوارهای حیاط رو رنگ کردن
گفتم چرا رنگ کردین اینجا رو !
گفت خب خانم گفتن !
قابل تصور نیست که موج نفرتم از مامان چجوری بالا زد
در ورودی خونه رو قفل کرده و خودشو زده بود به کری که نمی شنوه دارم صداش میکنم
زنگ زدم نوش
حتی الان از نوشتن اتفاق هایی که افتاد حس بدی دارم
همین قدر بگم که رضا ( شوهر نوش ) با کوروش و آرش افتادن به جون دیوار و شستنش
خوشبختانه نقاشی از رنگ روغن بود
و رنکی که روی دیوار پاشیده بودن ؛ رنگ معمولی
البته نقاشی مثه اولش نشد اما از کلا نابود شدن بهتره
واقعا نمی فهمم مامان رو
چظور آدم می تونه حتی به یک مرده اینقدر حسادت کنه !
اون از خونه که همه چی رو عوض کرده و
تمام تلاشش رو کرده که هیچ نشونی از بابا نباشه !
گل هایی که بابا با دستای خودش کاشته بود رو به بهونه اینکه خراب شدن داده باغبون کنده و جاش گلای دیگه کاشته !
و حالا هم که نتونسته به یه نقاشی روی دیوار رحم کنه !
نمیدونم چرا یه ذره احساس و انسانیت توی وجودش نیس !
گاهی فکر میکنم از مادر بودن فقط تولید مثل رو فهمیده
گاهی متاسف میشم برای خودمون که ...
بی خیال
حتی فکر کردن بهش هم داره آزارم میده
خدایا خودت میدونی که داره چیکار میکنه
خودت باهاش تسویه حساب کن
فقط من نباشم که ببینم !
می گذرد بر من . روزگاری به نام عمر ......ما را در سایت می گذرد بر من . روزگاری به نام عمر ... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 27