
xa0 ناز و کیان برگشتن آلمانxa0 فقط ده روز موندنxa0 تو فرودگاه وقتی داشتم به اونا که از پله برقی بالا می رفتن نگاه میکردم دخترک درونم بهم گفت خسته شدم از خداحافظی بعدش از فرودگاه رفتم پیش باباxa0 گلهاشو آب دادم نگاهش بغلم کردxa0 نیمه شب نوشت : با اینکه هیچ روزی از زندگیم شبیه قبلی نیستxa0 با اینکه 5.30 صبح بید...
ادامه مطلب
موقع حرف زدن دستاش می لرزیدxa0 انگار هر کلمه اش با یه دنیا درد و ترس از دهنش بیرون می پریدxa0 لباس فرمش براش تنگ شده بود و منو یاد گالونی تو کارتون بچه های مدرسه والپ مینداخت از کارگرهای خط تولید بود ... صداش مثه کسی بود که 4 طبقه رو از پله بالا اومده بریده بریده و منقطع xa0: می گن گوه خوردی اما xa0تنها بودم ؛ به دلم نشست ؛ دیوار پشتم شدxa0 ولی فکر نکنین گولم زده و اغفالم کرده ! نه خیلی مردی و معرفت برام خرج کردxa0 سه ماه بود ظرفا رو توی حیاط می شستم بخاطر اینکه ظرفشویی بند اومده بودxa0 اومد تو...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب