
xa0 ناز و کیان برگشتن آلمانxa0 فقط ده روز موندنxa0 تو فرودگاه وقتی داشتم به اونا که از پله برقی بالا می رفتن نگاه میکردم دخترک درونم بهم گفت خسته شدم از خداحافظی بعدش از فرودگاه رفتم پیش باباxa0 گلهاشو آب دادم نگاهش بغلم کردxa0 نیمه شب نوشت : با اینکه هیچ روزی از زندگیم شبیه قبلی نیستxa0 با اینکه 5.30 صبح بید...
ادامه مطلب
xa0 یکی از آشناهای قدیمی که توی سیمنار های کاری می دیدمش بهم پیشنهاد کاری دادxa0انگار جذب ش کردم تغییری رو که می خواستمxa0 خیلی وقت بود که به این فکر میکردم که شغلم توی این سازمان دیگه جای پیشرفت برام ندارهxa0 و من بدون پیشرفت چه تو حوزه کاری و چه توسعه شخصی ؛ نمی تونم زندگی کنمxa0 انتظارم از خودم بیشتر از ین...
ادامه مطلب